۱۰:۳۸ ب.ظ

It is Me

گاهی حس میکنم باید بعضی چیز ها را بنویسم تا خالی شوم، نه برای خودم، نوشتن به تنهایی انسان را ارضا نمیکند، چیزی که نوشته میشود باید خوانده شود، نوشته ای که خواننده نداشته باشد به درد جرز لای دیوار هم نمیخورد. ولی هر کسی رازی دارد، کاری کرده، شخصیتی دارد که خود میداندش، که گاهی از خودش خجالت میکشد، در خودش احساس شرم میکند و میترسد آن را بر روی کاغذ پیاده کند، این ترس را دوست ندارم، سعی میکنم بدان بی اهمیت باشم ولی گاهی که فکر میکنم باید کمی تودار بود، هر چیزی را نباید گفت، گاهی بعضی چیزها فقط در دلت هستند و آن ها را در دلت نگه میداری و میپوسند و حل میشوند و از بین میروند و فرسایش خیالت را اسوده میکند. با گفتنشان شخصیتی موهومی برای خودت میسازی، فکر میکنند که پر از آنچه که میگویی هستی و به این فکر نمیکنند که انچه که گفته میشود در دل است و هزار بار میتواند تغییر کند، شرایط انسان ها را تغییر میدهد، گاهی سستت میکنند گاهی سفت.

ولی باز که فکر میکنم برایم مهم نیست که انسان ها چگونه در موردم فکر میکنند و چگونه در موردم قضاوت میکنند، و این مرا بی پروا میکند در مقابل نوشته هایم، مینویسم، شاید بر علیه خودم ولی این چیزیست که من هستم، حالای من است، آینده شاید چیز دیگری باشم همانطور که در گذشته بودم.

 

 

۱۰:۴۳ ب.ظ

Fucking Time

خاطرات من نامتناهی است، حافظه بلند مدتم جز ازار دادنم در زندگی کار مفیدی برایم انجام نداده است. مثلا موقع مسواک زدن یاد مگس مرده ای میفتم که در پنج سالگی با آن روبرو شدم که به واسطه مگس کش دل و روده اش به بیرون زده بود، یا اب دماغ سبزرنگ مرد چاقی که پاهای خودش را نمیدید. خودتان را جای من بگذارید که هر روز صبح موقع مسواک زدن چند خاطره کثیف از خاطره گذشته تان جلویتان بیاید و در یک دوره یک ماهه تمام خاطرات مضحکتان را دوره کنید.
خاطرات، سنگین ترین داشته های زندگی انسان ها هستند، باور کنید حاظرم همه چیزم را بدهم تا تمام خاطراتم از ذهنم محو بشوند، نه به خاطر آن مگس مرده که هر صبح حالم را به هم میزند بلکه به خاطر خاطرات زیبایی که در هر ثانیه از زندگی جلوی چشمانم می آیند و من کاری از دستم بر نمی آید. نمیتوانم زمان را به عقب برگردانم، و این یک ارزو میشود و هی و هی و هی ارزوها بیشتر میشوند، کاش زمان می ایستاد، کاش روی آن الاکلنگ شعری که دوست داشت میخواندم، کاش این آخر ها زمان بیشتری با پدربزگم میگذراندم، کاش میتوانستم دست خواهر کوچکترم را بگیرم تا باهم ادای اردک ها را در بیاوریم. کاش …

پ.ن: زمان در مقابل من بی رحم نیست

۱۰:۰۴ ب.ظ

لبخند

برای من‌، اساسا زندگی خیلی پیچیده نیست جز دو سه قسمتی از آن که به خودم مربوط است ولی ادم های موجود در این زندگی خیلی پیچیده اند. انسان ها را کلا نمیتوان طبقه بندی کرد. این که دو دسته اند و غیره خالی بندی است. برای آنها کلا نمیتوان جایگاهی تعیین کرد، گاهی بز میشوند،‌ گاهی گرگ، گاهی مارمولک و هزار تا گاهی دیگر. ولی انسان ها یک خصوصیت مشترک دارند و آن، این است که وقتی به روی آنها میخندی و تحویلشان میگیری و به حرف هایشان گوش میکنی فکر میکنند که تو یک گوسفند هلندی هستی که پشمت را در ازای مقداری علف در اختیارشان قرار داده ای، این کارهای تو را وظیفه میبینند و فکر میکنند این شخص بیکار است و کس و کار ندارد که حوصله اش گرفته به خزعبلات ما گوش دهد.
این انسان ها اصولا در محیط اطراف خود توجه ای ندیده اند و یا کسی را پیدا نکرده اند که به انها گوش بسپارد و از این کار ناامید شده اند و وقتی به یک همچنین شخصیتی برخورد میکنند که به آنها گوش میسپارد، باورشان نمیشود و او را اسگل و متفاوت از دیگران فرض کرده که پای چرت و پرت های انها مینشیند. وقتی به روی آنها میخندی و با انرژی ای که برای ساختنش زحمت کشیده ای از آنها پذیرایی میکنی تو را دلقک فرض میکنند که با اجرای نمایش هایت به تو بخندند. وقتی در هر برخورد به آنها لبخند میزنی‌،‌ وقتی سرت را تکان میدهی و به آنها احترام میگذاری، تو را کوچک میکنند و خودشان را بزرگ و فکر میکنند چیزی در وجودشان هست که به آن ها برتری داده و انها را شایسته احترام کرده. در کل از انسان ها میخواهم که کاسه کوزه شان را جمع کنند که دیگر حوصله شان را ندارم.

پ.ن: و هنوز هوا پر از گریه دیگران است …

۱:۱۳ ق.ظ

ایران

میدانم که همه این روز ها از این مسئله حرف میزنند به طوری که دیگر حوصله شنیدن چیزهایی که به آن مربوط است را ندارید ولی بیایید قبول کنیم که تقصیر خودمان است که به این روز افتاده ایم. احساس شرم میکنم از اینکه هم خون های من در این ذلالت و گمراهی به سر میبرند. از اینکه انقدر تشنه به خون یک انسان میشوند که حاضرند به زیبایی طلوع افتاب خیانت کنند و ان را به کثافت بکشانند.
هر چقدر هم آن پسر به شما بدی کرده باشد، لیاقتش این نیست. لیاقتش این نیست که تمنا کند و شما دست بزنید و هورا بکشید، لیاقنش این نیست که امام حسینتان را صدا بزند و شما او را هو بکشید. لعنت بر شما. لعنت.
اگر اسلام این است که مرگ یک انسان را با چنین حقارتی میخواهد، صد سال سیاه هم نمیخواهم که زیر همچین سایه ی کثیفی زندگی کنم. لعنت به خدای شما، اگر خدایتان این را میخواهد.
اصلا مگر برادر تو را کشته بود؟ یا به مادر تو تجاوز کرده بود یا خواهرت را دریده بود؟ ها؟ به تو چه کرده بود که منتظر مرگش بودی؟ به تو چه کرده بود که به جان دادنش میخندیدی؟
حتی اگر لایق مرگ بود میتوانست جور دیگری بمیرد، میتوانست در خلوتی و در کناری و در حضور چندی از خانواده ی مقتول بمیرد، حداقل این احترام به او میشد که فریاد های قبل از مرگش در میان هیاهو گم نشود، شاید گذشتی میشد.
در میان آن جمعیت او قبل از اینکه طناب خفه اش کند، مرده بود، شما هم اگر میدانستید چندین هزار نفر تشنه به خونتان هستند و ارزوی مرگتان را دارند و حال رو به رویتان ایستاده اند و مشت هاشان را به طرفت گرفته اند پاهاتان میلرزید و جان از تنتان بیرون میرفت.
این است ایین محمد؟ به خدا نیست، ولی اخرالزمانی که میگویند همین است.

۳:۰۹ ق.ظ

هر چه بگندد نمکش میزنیم….

مردک پفیوز وقتی واژه سکس را به زبان می اورد چشمانش برق میزند و همین طرف است که فتوا میدهد خانوم ها نباید ورزش کشتی و شنای اقایان رو تمشا کنند که فکر میکنم ناشی از بی بندوباری های همسرشان بوده است. او و امثال او به گونه ای این حرف ها را بر زبان می اورند که گویی تمام مشکلات جامعه حل شده و تنها مشکلش این است که یک پزشک مرد جلوی مطبش بنویسد “متخصص زنان و زایمان”!‌
ایشان دز جنسی بالایی دارند و حتی باشنیدن نام زن ها هم از این عالم به آن عالم میروند، فکر میکنم در پس فرداهایی که جدیدا خیلی زود می ایند نوشتن نام بازیگران زن در اخر فیلم ها ممنوع میشود چرا که ایشان وقتی نام “هدیه تهرانی” رو میبینند فیلشان یاد هندوستان میکند!
نمیخواهم ساده لوحانه و از روی عصبانیت این متن را تمام بکنم و مثلا به او بگویم، مرتیکه چشم چرونه هیزه مشکل دار، فقط میخواهم بگویم تقصیر خودتان است که پشت همچین انسان هایی نماز میخوانید و به انها حس خلیفه بودن را القا میکنید.

پ.ن : چون من دکتر نشده ام پس دکتر ها محرم نیستند …

۱:۵۹ ق.ظ

در پی جایی برای نوشتن

همیشه شروع یک کار سخت است، لعنت به انسان که گاهی،‌ در سایزی عظیم، دست در دست عوامل میدهد تا یک فراخی عظیم را برای خود تدارک ببیند! بی خیال این حرفها، از ماتحت انسان ها بگذریم!
دلمان تنگ شده بود برای نوشتن، نوشتن بی آلایش، نوشتن، بدون پروا از اینکه چه کسی میخواند و چه کسی دوست دارد بخواند، حتی مهم نیست که چه کسی چگونه قضاوت میکند. اینجا جای ساکتی نیست، چون من مینویسم و نوشتن، خشم ذهن است که میجوشد. من آنطور که مینویسم حرف نمیزنم ولی آنطور که می اندیشم مینویسم.
واقعا نوشتن اولین پست وقتی کلی حرف برای گفتن داری و ندانی که کدامیک را باید انتخاب کنی سخت است. در هر حال باید شروع میشد حتی اگر با ماتحت انسان ها شروع شود!